هم قشنگه هم غم انگیزه
قشنگیش به حضورت.jpg)
و غمش به دوریت
بیا کوتاه بیا
با دلم راه بیا
حالا که ماه شدی دیگه مثله ماه بیا
همین الان که من باید بشم عاشق تو رو دیدم
یهو دیدم که دیوونم چه جوری شد نفهمیدم
بیا عاشقم کن
عاشقم کن
تو نگات آدمو محکوم میکنه تکلیف آدم و معلوم میکنه
تا نگات یکدفعه جادو میکنه وقتی که رو قلبه من زوم میکنی
فراموش کن که بتونی منو.فراموش نمیشم
نمیشینم اگه پیشه تو آخه آتیشم تو
نمیخوام بی اجازه بگیره منو
اگه منو نمیتونی نخوای تو نمیتونی بری
ببری هرچی دارو نداره وقتی که تو رو نمیتونم نخوام
من نمیتونم برم بخوام برم چشمای تو نمیزاره
بیا عاشقم کن
عاشقم کن
نه دور دست
شوری باشد در دل
نه در سر
دلیلی باشد برای زندگی
نه روز مرگی

چشم چشم دو ابرو نگاه من به هر سو
پس چرا نیستی پیشم ...........نگاه خیس تو کو؟
گوش گوش دوتا گوش
یه دست باز یه آغوش.......بیا بگیر قلبمو ، یادم تو را فراموش
چوب چوب یه گردن جایی نری تو بی من !....دق می کنم می میرم اگه دور بشی از من
دست دست دوتا پا یاد تو مونده اینجا یادت میاد که گفتی....بی تو نمی رم هیچ جا؟
من؟ من؟یه عاشق ، همون مجنون سابق.....
به همان اندازه که
دلت می خواهد

وطن یعنی همه آب و همه خاک وطن یعنی همه عشق و همه پاک
به گاه شیرخواری گاهواره به روز و درد پیری ، عین چاره
وطن یعنی پدر ، مادر ، نیاکان به خون و خاک بستن عهد و پیمان
وطن یعنی هویت ، اصل ، ریشه سرآغاز و سرانجام همیشه
وطن یعنی محبت ، مهربانی نثار هر که دانی و ندانی
وطن یعنی نگاه هموطن دوست هر آنجایی که دانی هموطن اوست
وطن یعنی قرار بیقراری پرستاری ، کمک ، بیمارداری
وطن یعنی هوای کوچه ی یار در آن کو دل شکستن های بسیار
نگاهی زیرچشمی ، عاشقانه به کوچه آمدن با هر بهانه
وطن یعنی غم همسایه خوردن وطن یعنی دل همسایه بردن
وطن یعنی زلال چشمه ی پاک وطن یعنی درخت ریشه در خاک
آرزوی من این است که نرود اشک در چشم تو
هرگز
مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت
هرگز
....و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تورا می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها میگردد
و تو را دوست دارد
به همان اندازه که دلت می خواهد
بازو به دور گردنم از مهر ،خلقه کن
بر آسمان بپاش شراب نگاه را
بگذار از دریچه چشم تو بنگرم
لبخند ماه را
دست مرا بگیر که باغ نگاه تو
جندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود
من جاودانی ام،که پرستوی بوسه ات
بر روی دری ز بهشت خدا گشود !
اما چه می کنی
دل را
که در بهشت خدا هم غریب بود .....؟؟
صفای اشک و آهم دادی ای عشق
دل دور از گناهم دادی ای عشق
دو چشمونت یه شب آتیش به جون زد
خیال کردم پناهم دادی ای عشق
سهراب سپهری

مونژلان

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان عشق فراموش می شود.
اخوان صفا

وقتی موضوع عشق در میان است پای عقل می لنگد.
متر لینگ
وقتی عشق می آید کسی نمی بیند اما وقتی می رود همه می بینند.
دوسین
زندگی حتی با عشق گمشده نیز شیرینتر از زندگی بدون عشق است.
تااگور
درست است که باران نمناک بهاری
اگر ببارد
درخت بادام جوانه می زند
و سحرگاهان٬ قطره زلال شبنم
بر پیشانی نجیب برگ می نشیند
باران ٬ گرچه زیباست
و وظهر زندگی٬
اما این دلیل نمی شود که من بخواهم رنگ عسلی چشمان تو را از یاد ببرم
و یا صدای محزونت را هم اکنون نشنوم...

ببین که چگونه اندوهگنانه از برابرت می گذرم
ببین که چگونه بی دوست و تنها می گذرم
تنها مثل پرنده ای بی بال
در آسمان غروب
آری من و تو پایان غصه های تلخ تاریخیم
من و تو انسان همه طوفان هاییم
مرا ببین که بی دوست و تنها می گذرم
تنها مثل باد از کرانه گیسوانت
ببین که حقیقت درد و مرگ را چگونه می گریم
مرا ببین که تنها و بی دوست می گذرم
تنها و بی دوست از برابرت

با پای پیاده از دریا می امدم
تا انتهای غروب
وقتی که کفشهایم پر از دانه های شن بود
وقتی که صدف ها را به ارمغان تو عاشقانه می چیدم
دریا پر از مهتاب بود
وقتی که چشم منتظرم ستاره ها رو بدرقه میکرد
سپیده ی اندوه سر زد
و تنها مرغان سپید عاشق مرا میخواندند
وقتی که تورا میان خلوت ساحل
و دریای مسافر گم کردم

تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم
دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد
لحظه ام از طنين ريزش پيوندها پر بود
تنها مي رفتم، ريزش پيوندها پر بود
تنها مي رفتم، مي شنوي؟ تنها
من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم
آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند
درها عبور غمناك مرا مي جستند
و من مي رفتم، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم
ناگهان، تو از بيراهه لحظه ها، ميان دو تاريكي، به من پيوستي
صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت:
همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته!
همه تپش هايم
من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم
دستم را به سراسر شب كشيدم،
زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد
خوشه فضا را فشردم،
قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم.
ميان ما سرگرداني بيابان هاست.
بي چراغي شبها، بستر خاكي غربت ها، فراموشي آتش هاست
ميان ما« هزار و يك شب » جست و جوهاست
اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
بوی عيدی، بوی توت، بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی ياس جانماز ترمه مادربزرگ
با اينا زمستونو سر میکنم
با اينا خستگيمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عيدی از شمردن زياد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
با اينا زمستونو سر میکنم
با اينا خستگيمو در میکنم
فکر قاشق زدن يه دختر چادر سياه
شوق يک خيز بلند از روی بوتههای نور
برق کفش جفت شده تو گنجهها
با اينا زمستونو سر میکنم
با اينا خستگيمو در میکنم
عشق يه ستاره ساختن با دلک
ترس ناتموم گذاشتن جريمههای عيد مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اينا زمستونو سر میکنم
با اينا خستگيمو در میکنم
بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی، هوس يه آبتنی
با اينا زمستونو سر میکنم
با اينا خستگيمو در میکنم...